تبليغاتX
P align=right>2آmusicweb - 2musicweb

Lilypie - Personal pictureLilypie Third Birthday tickers

روز مادر

نوشته شده در ساعت :3:13 PM«»شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391»« به قلم :‌‌‌ مامان سیما ™

سلام سلام صد تا سلام

به همه مامانای گل و مهربون

به همه مامانای پر از احساس و عاشق خونه و خونواده

و یک سلام مخصوص  مخصوص به مامان جون خود خودم

مادر عزیزم برای همه شب زنده داریهایت و همه غصه هایت ،تنها به خاطر اينكه ما بهترينها را داشته باشيم و موفق باشيم ، دستانت را مي بوسم .

 

     

تولدت مبارک عروسکم

نوشته شده در ساعت :4:40 PM«»دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391»« به قلم :‌‌‌ مامان سیما ™

امروز زیباترین روز زندگی منه.

دو سال پیش در چنین روزی خداوند یک فرشته کوچیک و ملوس به من هدیه داد یک دختر کوچولوی دوست داشتنی که عاشقانه می پرستمش.

با اولین لبخندش ، اولین کلماتش، اولین قدمهایش و صدها اولین دیگر زندگی کردم و با تمام وجود به او عشق می ورزم.

دخترکم بدان که همیشه و همه جا در کنارت خواهم بود و یار و غمخوارت

( اگه خدا بخواد)

سالروز زیبای میلاد باشکوهت مبارک

تولدت مبارک مهرسای من

ب.ن۱: هجدهم اردیبهشت ساعت ۱۸ وقت آتلیه داشتی که وحشتناک بود. وقتی کارمون تموم شد خدا روشکر کردم که به خیر گذشت. البته واسه مامان سیما اعصاب نزاشتی

ب.ن۲:با تاخیر جشن تولدت انشالله ۲۹ اردیبهشت برگزار میشه. دوستا رو دعوت کردم و باید کم کم کارامو راست و ریز بکنم.دوستای خوبم منتظرتونم.ساعت ۶ بعد از ظهر. یادتون نره هااااااااا

     

طوطی سخنگوی من

نوشته شده در ساعت :4:38 PM«»شنبه دوم اردیبهشت 1391»« به قلم :‌‌‌ مامان سیما ™

سلام به طوطی کوچولوی خودم

به فندق بلای مامان که هر چی بقیه می گن تکرار می کنه.

چنان جمله بندی حرفات بامزه و جالبه که حسابی همه خونواده رو ذوق زده می کنه.

همه جملات مربوط به خودت با مِسا(مهرسا) شروع میشه...

-مِسا جیش دایَم.(جیش دارم)

-مِسا نَدّاشی بِتِشَم.(نقاشی می کشم)

-مِسا دُتَیه مامانی هیمایم.(دختر مامان سیمایم)

و هزار تا جمله دیگه...

*متاسفانه چند وقتیه که از یه عده از آقایون تو خیابون یا تو مهد می ترسی. تو مهد تا میان دنبال بچه هاشون ،سریع می یای بغلم و مدام می گی:" می تَسّم" . مخصوصا" پدر یکی از بچه ها که خیلی بیشتر ازش می ترسی تا میاد مهد دنبال دخترش کلی معذب میشه و به خاطرترس تو ازمون عذرخواهی می کنه و من خیلی خجالت زده می شم. خدا می دونه منشا این ترست چیه؟!

*شعر عمو زنجیر باف رو یاد گرفتی و مدام تو خونه زمزمه می کنی.

*مربیت می گفت به کتاب داستان علاقه داری و منم شبش اومدم چند تا از کتاباتو درآوردم و تا شروع می کنم به خوندم می گی :" مامانی بسه، صفه بعد " و منم باید هی تند تند داستانو واست بسازم و برم صفحه بعدی.

*امروز چند تا پازل چوبی واست خریدم که متاسفانه فقط نیم ساعت اول بهشون علاقه نشون دادی.

*به هَدّا کوچویو(صدرا کوچولو) تو کلاستون خیلی علاقه داری. اسم تمام هم کلاسیاتو می دونی و داداش صدرا (پاسا=پارسا)رو هم که چند سال ازت بزرگتره جزو دوستات می دونی.

*هُهه دون(زهره جون) وقت دستشویی رفتن کمکت می کنه و هر بار که میام دنبالت اینو عنوان می کنی.

*اَکَم دون(اکرم جون) مربی پیش دو رو هم خیلی دوست داری.

*از مهد که میای بیرون با همه خداحافظی می کنی(حُدافِظ)

*امروز اومدم مهد دنبالت دیدم موهای جلو سرتو بافتن. پرسیدم کی موهاتو خوشگل کرده؟ جواب دادی:" مامان مَهین موها مسا هوشتل"

*یه شب مهمون داشتیم. تو اتاق واسه بچه ها آهنگ گذاشته بودن که برقصن. دیدم اومدی تو آشپزخونه دست منو گرفتی و می گی:" مامانی هیما، هِ دِقه بیا هِ دِقه بیا ایجا کارت دایم." رسیدیم تو اتاق شروع کردی به رقص و میگی :" مامانی مِسا نِگا،می یَقصم"

خلاصه که الهی مامان قربون اینهمه شیرین زبونیت بره.

راستی قبل از اینکه بریم سراغ یه چند تا عکس بگم که رفتیم الماس شرق و کاریکاتور تو و داداشی رو دادیم واسمون کشیدن !!

و اما عکسای فرشته مهربون مامان ...

 03371597148135741027.jpg37988928957041937554.jpg73689873866735817888.jpg22291298603452267863.jpg

picture 273.jpg

picture 344.jpg

عاشقتمممممممممممممممممم نفس

 

     

مهرسا و سیر تکاملی

نوشته شده در ساعت :5:14 PM«»پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391»« به قلم :‌‌‌ مامان سیما ™

سلام به همه دوستای خوبم که تو نبودمون و غیبت کبرایی که داشتیم همیشه احوالپرس ما بودن. امروز بالاخره فرصتی شد تا بیام به دفتر خاطرات مجازی یکی یه دونه خودم سر بزنم.

پستامو که مرور کردم دیدم مدتیه وبلاگ مهرسایی بی روح شده. نه که عکس از دخملی جونم نداره باهاش حال نکردم.

امروز اومدم که بترکونم.

 تو این پست مهرسایی رو تو این مدت ۲۳ ماهی که گذشت مرور می کنم...

Smiley babyدخترکم ۱۸ اردیبهشت ۸۹ به دنیا اومد

دخمل مامان اینجا دو روزه که به دنیای آدم بزرگا سلام گفته

و دو ماهه شد ...

سه ماهگی جوجه کوچولو خودم 

ماه چهارم و پنجم هم گذشت...

تا دخملی من شش ماهش شد

فندق مامان و یک سالگی

نخودی من و ۱۴ماهگیش

.

.

و بالاخره ۱۳ فروردین ۹۱ و هندونه کوچولوی ۲۳ ماهه

 

خیلی خیلی زود برمیگردم

بوووووووووووووس